ماه من!!!

منو با سادگی هات تازگی کن ، خدایی کن یه لحظه بندگی کن ، نزار از دست بره این عشق ساده ، بمیر و با من یک بار زندگی کن .

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون


دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون


ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش


با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش


همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم


تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم


بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی


من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی


این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه


قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه


همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم


تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم


              من واسه تو خیلی کمم



نوشته شده در شنبه 29 بهمن 1390 ساعت 12:08 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

روزگارغریبی ست ؛

برای هرکه " شانه " شدم ...

فردایش گیس بریده از آب درآمد .



نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390 ساعت 12:15 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

چند روز است ...

دائم به زیر دل ات فکرمیکنم !!

خوشی ها دقیقا کجایش زدند ؟؟

که راحت قید همه چیز را زدی !!؟

مهران پیرستانی



نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 11:58 ق.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

جوینده ، یابنده است !!

دروغی بیش نیست ...

همه جا را بدنبال نخودهای سیاهی که خواسته بودی ؛

 گشته ام

پیدا نمی شوند.


نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن 1390 ساعت 03:01 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت

تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم

هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،

با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند

تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت

که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی برای زندگی عاشقانه ی من است

وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن با اشکهایی که میرزد از چشمانم

اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ، شوق غم و غصه لحظه های دور از تو

بودن ، شوق دلتنگی و انتظار را میدهد

این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد

میترسم ، میترسم ، میترسم ! یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!

میخواستم بپرسم که :

 هنوز مرا دوست داری؟



نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 11:51 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد ....

چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد....

مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !

با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،

راهی جز تنها ماندن ندارم !

چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !

چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،

که با هم در اوج آن پرواز می کردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...

آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...

چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،

با اینکه کم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،

با اینکه برای خود کسی نبودم ،
اما آنگاه که با تو بودم برای خودم همه کس بودم !

چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !

هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد،

هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم

کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند .

خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه کرد ،

خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد .

چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن

و دیگر نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،

هر گاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام !

چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد ....

تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ،

می خواستم عاشق ترین باشم ،

برای تو بهترین باشم ،

اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...

چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم !





نوشته شده در سه شنبه 20 دی 1390 ساعت 07:08 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

این روزها می گذرند….

ولی من به این سادگی

از این روزهای تلخ نمی گذرم

……….

چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن فرهادترین …؟

……….

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصد شکستن دل آنها را نداشتم
و تو چه دانی که عشق چیست
عشق سکوتی است در برابر همه اینها !!!

……..

فکــر میــکردم تـو همــدردی!
ولــی نــه!
تــو هــم ، دردی….

………….

این روزها اگر کسی پیدا شد
که شماره تلفنت رو حفظ بود
حتماً قدرش رو بدون
خیلی باید خاطرت براش عزیز باشه…

………………..

من تنها از یک چیز می ترسم و آن اینکه شایستگی رنجهایم را نداشته باشم..

…………………

ای مــتــرســکـــــ ! آنقدر دست‌هایت را باز نکن ، کسی‌ تو را در آغوش
نمی‌‌گیرد ، ایــســتــادگــی هــمــیــشــه تــنــهــایــی‌ مــیــاورد

…………….

بترسید از آدم هائی که عاشق نیستند ولی عاشقی کردن را خوب بلدند

……..

دلتنگی تنها نصیب من از زیبایی های توست




نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390 ساعت 01:36 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

اگر احوال مرا خواسته باشید زندگی ام را رنگی دیگر زده ام !


هرچند سرد ، هر چند بی روح !


راستش را بخواهید ؛


زندگی ام را اینگونه دوست تر دارم .


هرچند لال ، هر چند خاموش !!


دل نگرانی هایم اگر به خیر ختم شود و دلشوره هایم اگر از هیچ باشد .


دستانم اگر به گرمایی پناه گیرند و دلم اگر به آرامشی قرار یابد .


عاقبتم اگر سپیدتر باشد


و روزگارم اگر بر وفق مرادتر ؛


اگرهایم اگر پاك شوند


و شایدهایم به باید تبدیل ...


ملالی نیست ... جز دوری شما ... !!!

 


نوشته شده در شنبه 17 دی 1390 ساعت 08:08 ب.ظ توسط نازارک |ستاره های من |

دنیای دست ها از هر دنیایی بی وفاتر است !

امروز دست هایت را میگیرند ...

قصه عادت که شدی ،

همان دست ها را برایت تکان میدهند !





نوشته شده در دوشنبه 12 دی 1390 ساعت 01:38 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

چقدر کم توقع شده ام !!!

نه آغوشت را میخواهم ٰ نه یک بوسه ...

نه حتی بودنت را ...

همین که بیایی و از کنارم رد شوی کافیست .

مرا به آرامش می رساندٰ ،

حتی اصطکاک سایه هایمان ! !‌ !


نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 01:54 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

ویلیام شکسپیرگفت:

من همیشه خوشحالم میدونین چرا؟

برای اینکه ازهیچکس برای هیچی انتظارندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده است

زندگی کوتاه است

پس به زندگی ات عشق بورز

خوشحال باش ولبخندبزن

فقط برای خودت زندگی کن و....

قبل ازاینکه صحبت کنی:گوش کن

قبل ازاینکه بنویسی فکرکن

قبل ازینکه خرج کنی درآمدداشته باش

قبل ازینکه دعاکنی ببخش

قبل ازاینکه صدمه یرنی احساس کن

قبل ازتنفر عشق بورز

زندگی این است

احساسش کن,زندگی کن,لذت ببر......


نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 09:28 ق.ظ توسط نازارک |نظرات |

در این شب پر از سکوت ،

واژه ها یارى ام نمى کنند،

کاش تو بودى تا سکوتى مرگبار ،

بر لحظاتم سایه نمى افکند،

کاش تو بودى تا در دریاى مهربانیت غرق مى شدم.

تو زیباترین ترانه ام هستى..





نوشته شده در شنبه 10 دی 1390 ساعت 09:55 ق.ظ توسط نازارک |نظرات |

دردم این نیست که

او عاشق نیست

دردم این نیست که

معشوق من از عشق تهی است

دردم این است که

با دیدن این سردیها

من چرا دل بستم...؟!



نوشته شده در جمعه 9 دی 1390 ساعت 04:04 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

عشق را بین دو نگاه باید جست

بین گستاخی و یک شرم حضور

عشــــق خــط یک فاصـله است

کـــه میان منو اون افتاده است

عشـــق عقده ی یک امید است

کـــــــه به دل خورده گــــره


نوشته شده در سه شنبه 6 دی 1390 ساعت 01:50 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

روزگار لعنتی ...

هر سازی که زدی رقصیدم.

بی انصاف یکبار هم تو به ساز من برقص ؛

ببین ...

دلم چه " شوری " میزند !!؟

مهران پیرستانی


نوشته شده در دوشنبه 5 دی 1390 ساعت 05:18 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

خوش به حالِ تو ؛

که عاشق نشدی !!

تا بسوزی در عذاب ِ گفتن ِ یک شعر کوتاه ...

برای معشوقه ای که گوشش بدهکار نثر های تو هم نبود

مهران پیرستانی


نوشته شده در جمعه 2 دی 1390 ساعت 05:11 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعرهای قشنگی
چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
و پایان داد
کسی که من همیشه دلم برایش تنگ می شود



نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 03:33 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

خدایا تو را شکر میکنم

که جانم را به آتش غم سوزاندی

 و قلب مجروهم را برای همیشه داغ دار کردی

 دلم را سوختی و شکستی

تا فقط جایگاه تو باشد



نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 03:13 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

آری ...
عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد
زیبا بود ...بسیار زیبا ... امّاشوخی بود! خواب بود ...
حالا...تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !
تمام اینها اشتباه من بود ...
منی که یک شوخی را بسیار جدی گرفتم ...
منی که تمام گناهم عاشقی بود ...
منی که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت ...

من تاوان اشتباه خود را پس می دهم!

تمام این تنهایی تاوان من است ....
تمام این دلتنگی ...

همین ...



نوشته شده در شنبه 26 آذر 1390 ساعت 03:40 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))
 
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
 
باور کن...
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...




نوشته شده در جمعه 25 آذر 1390 ساعت 04:59 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

نگاهت به نگاهش گره می خورد ...
نگاهی برای تو آشنا ...
به آشنایی چند سال ...
نگاهی برای او به سادگی هرچه تمام ...
از کنارش می گذری ...

و با خود می گویی : این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود ...


خاطراتی که چند سالی است تو را رها نکرده ...

حتی یکروز ...
میگویی کاش میشد دنیا را به عقب بر گرداند ...
میگویی ...
میگویی اگر بر می گشت ، هیچ گاه فرصت عاشقی را از ذست نمیدادی ...
میگویی هر جور میشد بهش می گفتم که دوستت دارم ...
آری ...
دیر شده برادر ...
دیگر دیر شده ...
میگویم ... !!!
حرفی ندارم برایش بگویم !
فقط گوش می دهم و بغضی که در گلویم هست سخت آزارم میدهد ...
چرا پایان همه ی داستان های عاشقانه یک شکل است ؟؟
چرا ؟

همین ...




نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 10:42 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

شاید بشه گفت یه تلنگر
شاید بشه گفت یه لحظه دلتنگی
شاید بشه گفت آن روز به یاد ماندنی....
شاید بشه گفت سکوت یه سکوت طولانی...
شاید بشه گفت بخشیدن دوباره یه خطای بزرگ..
شاید بشه گفت رفتن و رسیدن،رسیدن به خدایی که هیچ وقت
خطاهای ما رو به رومون نمیاره...
شاید بشه گفت یه محرم دل،کسی که همیشه هست،کسی که درکت میکنه....
شاید بشه گفت...فقط خدا
خدایا خیلی دوست دارم خیلی....



نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 03:49 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

آمد و قلب مرا دزدید و رفت

بی قراری های من را دید و رفت

او گمان می کرد من دیوانه ام

بر من و احساس من خندید و رفت

غنچه های عشق را از خاک جان

با تمام بی وفایی چید و رفت

دل به او بستم ولی افسوس،او

حال و روزم را کمی فهمید و رفت

باورم شد رفتنش اما عجیب

بعد از او ایمان من لرزید و رفت

خواستم برگردم و عاشق شوم

عشق هم دیگر زمن ترسید و رفت...


نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 01:52 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

بالا بروی ؛

پایین بیایی ...

بی فایده است ؛

من تو را همینجا ، میان بازوانم میخواهم .

(مهران پیرستانی)




نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 07:58 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس و حال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه از تو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من را کسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از مهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام ، که می گوید

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن و هرگز نیافتن سخت است

عزیز من« همه جا آسمان همین رنگ است»

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است




نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 07:44 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتنم دل شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتراز ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را



نوشته شده در سه شنبه 1 آذر 1390 ساعت 09:18 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان نکن.

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان نده.

قلبت را خالی نگهدار. اگر هم روزی خواستی در قلبت کسی را جای دهی سعی کن که

 یک نفر باشد.

به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم. چون به تو نیاز دارم و به خدا

اعتقاد دارم.




نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1390 ساعت 10:51 ق.ظ توسط نازارک |نظرات |

 از من آزرده مشو،

میروم از خانه ی تو،

قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم،

تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست،

امر كن تا كه بمیرم به خدا می میرم...



نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1390 ساعت 07:34 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

اگر شعرهای من زیباست دلیلش آن است که تو زیبایی .حالا هی بیا و بگو : چنین و چنان است

اصلا مهم نیست خانه ات کجا باشد .

برای یافتنت فقط کافی ست چشمهایم را ببندم

         

نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت 02:23 ب.ظ توسط نازارک |نظرات |

این دوتا جشم بر از غم...

نمیشه غمش دمى كم...

اشك اون مثل یه دریا

غم اون قده یه عالم

اى بهار بهار كجایى؟

بیا باز منو صدا كن

جشم هاى بارونى ام رو

از زمستون ها جدا كن




نوشته شده در یکشنبه 22 آبان 1390 ساعت 11:22 ق.ظ توسط نازارک |نظرات |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ